تبليغاتX
تلنگر

کیهان:روزنامه ای چند منظوره

تا چند وقت پیش اصلا کیهان نمی خوندم ولی این اواخر نظرم عوض شد و فهمیدم چه اشتباه جبران ناپذیری در زندگیم کردم و کلی شرمندۀ خودم ورشتۀ روزنامه نگاری که می خونم شدم.

چرا؟! الان توضیح می دم.

کیهان بعد از گل آقا تنها نشریه ای است که وقتی می خونم روحیه ام عوض می شه وکلی شاد می شم،گاهی هم کار به قهقهه می کشه{جا داره اینجا از همشون تشکر کنم،مرسی}

البته دلایل دیگه ای هم داشت ،مثلا... بماند...

بگذریم.بعد از همۀ این ماجراها متوجه این شدم که پر فروش ترین نشریۀ کشور هم هست.{جا داره همین جا تبریک و خسته نباشید بگیم:مبارکه،خسته نباشید}

به خاطر همیت مسئله تصمیم گرفتم عین یک مرد یک تحقیق جامع وکامل دربارۀ مخاطبین این شاهکار انجام بدم.پس به سراغ دکه های روزنامه فروشی رفتم.خلاصه بعد از کلی سعی وتلاش به نتایج دقیق و کاملی رسیدم که به شرح ذیل به استحضار می رسونم:

سه دسته از مردم طرفدار پروپاقرص این نعمت الهی هستند که سراغ یک تعداد از این عزیزان هم رفتم وصحبت مفصلی باهاشون کردم.

دستۀ اول مغازه دارانی بودند که صبح خروس خون قبل از اینکه به محل کارشون برن ، میرن دم دکۀ روزنامه فروشی تو صف می ایستند که حداقل یک دونه گیرشون بیاد.علت رو که ازشون جویا شدم ،فهمیدم که معتقدند روزنامۀکیهان به خاطر اندازه و نوع کاغذ محکمش بهترین گزینه برای پاک کردن شیشۀ مغازه شونه .البته یه صحبتی هم با آقای شریعتمداری داشتند که از من خواستند حتما عنوان کنم،که ایشون موقعی که دارن این مطلب رو مطالعه می کنن از مسئله با خبر بشن و انشاءا... ترتیب اثر بدن .اونم این بود که ابراز ناراحتی می کردند که نزدیک سال نو که همۀ مردم در حال خونه تکونی هستن ،روزنامه به همۀکسبه نمی رسه .می گفتن شما که بودجه تون از بیت الماله اگر ممکنه نزدیک عید تیراژتون رو افزایش بدین ، ثواب داره.

دستۀ دوم عزیزانی هستن که از مترو استفاده می کنن.وقتی پای صحبت این دوستان نشستم و دلیل خرید این افتخار ملی رو جویا شدم ، بعد از کلی تعریف و تمجید و تشکر از آقای شریعتمداری، گفتند:"می دونید مترو شلوغه وباید ایستاده سفر کرد که ما نشستن رو زمین رو ترجیح میدیم.از طرفی هم کف مترو کثیفه و ما نیاز به یک زیر انداز سبک و قابل حمل داریم ،پس بهترین گزینه...

البته در پایان درخواست کردند :شما که از بیت المال استفاده می کنید ، براتون خرجی نداره ،پس اگر ممکنه تو زمستون هر روز ویژه نامه چاپ کنید که ضخیمتر باشه .آخه کف مترو سرده اذیت میشیم،ممنون.

دستۀ سوم هم به نظرم نیاز به توضیح ندارن ،چون اصلا آدم نیستند،دقیقا همون فرشته هایی هستند که مادربزرگامون ازشون داستان می گفتن که از طرف خدا اومدن و...آره،خلاصه اینها همون از ما بهترونین که در کیهان مشغول کار هستن و ما هر روز شاهکاراشون رو می خونیم.که تعداد بالا خرید می کنن.که هم خودشون از دیدن مقاله شون که چاپ شده ذوق زده میشن ، هم بقیه رو بین دوست وآشنا رایگان پخش می کنن که اونها هم فیض ببرن و بهشون افتخار کنن.

وقتی پای صحبت این فرستادگان خدا نشستم ،واقعا روحیه ام از این رو به اون رو شد،خیلی آدمهای خوشحالی بودن(به قول معروف حسابی شاد می زدند)فقط نمی دونم چرا با وجود کلی توضیحی که می دادم و تکرار می کردم مبنی بر اینکه این یک مقاله است که تو روزنامه چاپ می شه مدام ازم می پرسیدن:از کدوم شبکه پخش میشه؟آقا،گفتی کی پخش می شه؟

این بود نتیجۀ تحقیق من ، کمش رو به زیاد روزنامۀ کیهان ببخشید .در پایان جا داره از آقای شریعتمداری تشکر و قدردانی کنم (مرسی و قدردانی می کنم) و همچنین معذرت خواهی کنم برای اینکه دربارۀ ایشون که یک افتخار ملی محسوب می شن صحبت نکردم(معذرت می خوام و ببخشید)تو مطلب بعدی حتما جبران می کنم(قول می دم)فکر کنم دلایل کافی مبنی بر اینکه کیهان بهترین گزینه برای خرید است ارائه دادم ، پس الکی با خرید روزنامه های زنجیره ای !مثلا اصلاح طلب که هیچکدوم از این ویژگی ها رو ندارن پول خود رو دور نریزید.

پیام اخلاقی:چون در سال اصلاح الگوی مصرف هستنم ، کیهان بخرید تا با 100 تومان صاحب همه چیز شوید.

پیام غیر اخلاقی: شماها دیگه کی هستین دست شیطونو بستین...

نویسنده:فرهاد کیانفرید

 

 

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در چهارشنبه هشتم مهر 1388 و ساعت 13:51 |

داغ از دست دادن آرمان هنوز تازه است.علی و چند نفر دیگر از بچه ها آزاد شده اند اما روزگار خوبی نمی گذرانند،هیچ یک از ما روزگار خوبی نداریم.هنوز بسیاری در بندند.دادگاههای متهمان اغتشاشات بعد از انتخابات یکی پس از دیگری از رسانۀ ملی!؟! پخش می شود و جریان سیال اعترافات بدون کلمه ای جا افتاده بر زبان متهمان جاری است.بسیاری ار سایت ها فیلتر ویا بسته شده اند،چراغ روزنامه ها بی فروغ است و تنورشان سرد و روزنامه نگاران....

روزگار غریبی است...

پس از مدت ها دور هم جمع شدیم تا قرار جلسۀ بعدی دفاعیه را بگذاریم.هر کس چیزی گفت وسر جمع همۀ آن ها این شد کهجلسۀ بعد آخرین جلسۀ دفاعیۀ نسل سوم باشد.تصمیم گرفتیم که در جلسۀ آخر تنها یک نفر صحبت نکند،هر کس که می خواهد،حرف بزند و از خود دفاع کند،در مقابل هر کس و هر چیز.

روی دیوار های دانشگاه اطلاعیه ای نصب شد با این مضمون:

"هفتۀ آینده آخرین جلسۀ دفاعیۀ نسل سوم"

"از خود دفاع کنید"

منتظر دفاع هایتان هستیم!

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 و ساعت 14:15 |
بنویس
گوشه‌ی روزنامه
روی کاغذ توالت
پشت هر در بسته‌ای
بنویس
نامت را
تاریخ تولدت را
آرزوهایت را
هر چه
هر وقت
عجله کن
بنویس
آن‌ها همه چیز دارند
نوشتن نمی‌دانند

بنویس
سرگردان‌شان کن
+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت 17:47 |

به بها ر بگویید منتظرش خواهم ماند...

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 18:55 |

خدا رحمت کند همۀ رفتگان را ،مادرم مادربزرگی داشت که می گفت : "بهشت و جهنم آدم ها توی همین دنیاست."

یک معلم دینی داشتیم ،سال اول دبیرستان .می خواست سر به راهمان کند و از هدایت ما به راه راست توشه ای بیندوزد برای آخرتش .یادم می آید که یکبار برای این که جهنم را در پیش چشمانمان مجسم کند که شاید کارگر شود .می گفت : "در قرآن آمده در جهنم ماری است که نامش غاشیه است ،آنقدر وحشتناک است که آدم از ترسش به آژدها پناه می برد."

رفتیم دانشگاه ،پاییز سال 81 بود که سر قضیۀ بازداشت هاشم آقاجری در دانشگاه تحصن شد.اینکه تحصن شد اصلا به من ربطی ندارد ویک در صد هم احتمال ندهید که من هم جزو متحصنین بودم! دانشجویان متحصن شعار می دادند: "...عراقی، استعفا، استعفا"

همۀ این ها را نگهدارید تا برسیم به سال 88 و انتخابات ریاست جمهوری دهم.

در یکی از روزنامۀ اعتماد ملی مطلبی چاپ شده بود ،نامه ای بود به همین آقای... که شما که اینقدر خوبید و درد آشنایید و در زندان بعثی ها شکنجه شده اید واعترافات اجباری برادرتان را دیده اید و انتظار کشیدن برای عزیزی که زندانی سیاسی است را تجربه کرده اید،به جان هر کس که دوست دارید بیایید و در این آخرین روزهایی که در این مسئولیت هستید لطف بفرمایید و افرادی که به ناحق شده اند زندانی سیاسی  را آزاد کنید.

در دلم گفتم:کارمان به کجا رسیده که دست به دامان این آقای... شدیم. بی اختیار یاد حرف معلم دینی سال اول دبیرستان  افتادم که در جهنم مارهایی است که آدم از ترسشان به اژدها پناه می برد و با تمام وجود درک کردم که بهشت و جهنم آدم ها توی همین دنیاست.

این روزها ، روزهای جهنمی ماست!

 

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در جمعه دوم مرداد 1388 و ساعت 12:34 |

یاد فیلم اعتراض کیمیایی می افتم،آن صحنه ای که خروس ها را به جان هم می انداختند و سر برد و باختشان شرط بندی می کردند.یکی دیگری را تکه پاره می کرد و سودش می رفت در جیب صاحبش ، بدون اینکه به خودش چیزی بماسد جز یکی دو وعده آب و دون بیشتر.

نقل ما نسل سومی ها هم نقل همان خروس جنگی هاست.رویمان سرمایه گذاری می کنند ،به عبارتی می خرندمان ، پروارمان می کنند و بعد به نفع خودشان به جان هم می اندازندمان.

هنوز جایگاهمان در این جامعه برای خودمان هم روشن نیست،که بالاخره سرمایه ایم یا بازیچۀ دست استکبار یا چیز دیگری.

قانون ما نسل سومی ها قانون صفر و یک است ، همه یا هیچ. یا خوبیم!! و سرباز حکومت حساب می شویم یا بدیم!! و عملۀ بیگانه ! هر کس بین این دو باشد بنا به ظاهرش که به کدام گروه شبیه تر است دسته بندی می شود در یکی از دو گروه.

مرز کشیدند بینمان ،از هم جدایمان کردندکه مبادا روزی بفهمیم هم وطنیم ، آرمانمان یکی است فقط در گفتنش متفاوتیم،که مبادا بفهمیم می توانیم یکی شویم،که مبادا بفهمیم می توانیم یکدیگر را بپذیریم،که مبادا دست از به جان هم افتادن بکشیم که آن وقت شرط بندی و سودی در کار نخواهد بود!

                                                                                                                    ادامه دارد

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در پنجشنبه یازدهم تیر 1388 و ساعت 12:54 |
شاید که چشم‌های تو، مرا دریابند
شاید قبرهای نیاکان ما
           روزی
به جوش آیند
           و من
به شهادت زیباییِ کفن پوسیده‌ی تو بنشینم.

صبر اگر هم شایسته باشد، سَرور من،
برای سرودی که از میان دندان‌های سرد تو می‌لغزد
تنها شیون کارساز است.

آه، ای همنشین غریب شب‌های تار!
دیگر نمی‌توانم
دیگر استخوان‌های سینه‌ام
توان این گوشت قرمزِ گندیده را ندارد.

آن‌جا همه چیز کدر شده
  و
براده‌های تیز و برنده‌ی نیکوتین
نفس‌هایم را به سرودی بی‌تربیت بدل کرده است:
                         خس خس خس خس خس خس

آه ای تنهاترین فریاد!
آیا کجا یک بار دیگر تو را خواهم دید؟

من
امروزی‌ترین تهوع این تپه‌‌ی پرخارم
                 تو
آهوی هراسان دشت پر علف.
ساقه‌ها گریان از زانوان ناآرام تو
خارها مسرور از پوست ضخیم زخم‌های من.

چرا این قدر نازک‌دلی؟
به خدا، من هم اشک‌های تو را روی پوست ماهِ تنها دیده‌ام
اما چه حاصل
پاهایم در نوازش ریگ‌‌ها ناتوان مانده‌اند.

هزار سال است که این جا
زیر همین بوته‌ی خار
نخوابیده‌ام و به ماهِ کم‌رو که هی چارقدش را سر می‌کُند و می‌کَند
نگاه می‌کنم.

به خدا اشک‌هایت را دیده‌ام.
اما چرا تو
       گاهی
دست‌های پذیرنده‌ات را
از زیر گیسوانِ سپیدِ ماه بیرون نمی‌آوری
تا بر پوست ترک‌خورده‌ی گونه‌هایم برکتی بنشانی.

فرشتگان از معامله‌ی ناراست من و تو و ماه
انگشت به دهان گرفته‌‌اند
شکایت ما را بارها به خدا برده‌اند
اما او
تنها انگشت بر لب نهاده‌ است؛
                       به نشانه‌ی سکوت و احترام.

سرزمین من همین تپه است
آیه‌ام، همین بوته‌ی خار
اُمتم، ماه
ایمانم، گیسوانش
و عقوبتم
چهره‌ی به تعجب‌مانده‌ی تو.

خواهرم، برادرم،
[...]
+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در یکشنبه هفتم تیر 1388 و ساعت 19:25 |
در آخرین نظر سنجی صدام حسین از مردم عراق، ۹/۹۹٪ آرا موافق وی بود...!!!!
+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 19:24 |
همه شب حيرانش بودم،
حيرانِ شهر  ِ بيدار
كه پی‌سوز چشمانش می‌سوخت و
انديشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
                        لَخت لَخت
 آسمانِ سياه را می‌انباشت
چون لَترمه باتلاقیِ دمه بوناک
                          كه فضا را.

 حيران بودم همه شب
                 شهر بيدار را
كه آواز  دهانش
                تنها
                   همهمه‌ی عَفنِ اذكارش بود:
شهر بی‌خواب
با پی‌سوز پُر دودِ بيداری‌اش
در شبِ قدری چنان.

در شبِ قدری
گفتم: بنخفتی، شهر!
همه شب
         به نجوا
                نگرانِ چه بودی؟

گفتند:
برآمدن روز را
                به دعا
                        شب زنده‌داری كرديم.

مگر به يُمنِ دعا
آفتاب
برآيد.

گفتم:
حاجت‌روا شديد
                    كه آنک سپيده!

به آهی گفتند: كنون
                 به جمعيتِ خاطر
دل به دريای خواب می‌زنيم
كه حاجتِ نوميدانه
چنين معجز آيت
برآمد.
                                                                              احمد شاملو

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در جمعه بیست و نهم خرداد 1388 و ساعت 19:8 |

مرا ديگر انگيزه‌ي ِ سفر نيست.
مرا ديگر هواي ِ سفري به سر نيست.


قطاري که نيم‌شبان نعره‌کشان از دِه ِ ما مي‌گذرد
آسمان ِ مرا کوچک نمي‌کند
و جاده‌ئي که از گُرده‌ي ِ پُل مي‌گذرد
آرزوي ِ مرا با خود
به افق‌هاي ِ ديگر نمي‌برد.


آدم‌ها و بوي‌ناکي‌ي ِ دنياهاشان

 

 

يک‌سر

دوزخي‌ست در کتابي

که من آن را

 

 

لغت‌به‌لغت

 

 

از بَر کرده‌ام

تا راز ِ بلند ِ انزوا را

 

 

دريابم ــ

راز ِ عميق ِ چاه را
از ابتذال ِ عطش.
بگذار تا مکان‌ها و تاريخ به خواب اندر شود
در آن سوي ِ پُل ِ دِه
که به خميازه‌ي ِ خوابي جاودانه دهان گشوده است

و سرگرداني‌هاي ِ جُست‌وجو را

 

 

در شيب‌گاه ِ گُرده‌ي ِ خويش

از کلبه‌ي ِ پابرجاي ِ ما

به پيچ ِ دوردست ِ جاده

 

 

مي‌گريزاند.


مرا ديگر
انگيزه‌ي ِ سفر نيست.

+ نوشته شده توسط حورا تهرانی در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 و ساعت 20:33 |


Powered By
BLOGFA.COM